شمس الدين حافظ

156

سفينه حافظ ( فارسى )

[ ديدمش دوش كه سرمست و خرامان مىرفت ] 92 * [ 1 ] شماره مسلسل 118 ديدمش دوش كه سرمست و خرامان مىرفت * جام مى بر كف و در مجلس رندان مىرفت چون همىگفتمش اى مونس ديرينهء « 1 » من * سخت مىگفت و دل‌آزرده پريشان مىرفت نقش خوارزم و خيال لب جيحون مىبست * با هزاران گله از ملك سليمان « 2 » مىرفت مىشد آن‌كس كه چو او جان سخن كس نشناخت * من همىديدم و از كالبدم جان مىرفت گفتم اكنون سخن خوش كه بگويد با ما * كان شكر لهجهء خوش‌گوى سخن‌دان مىرفت لابه « 3 » بسيار نمودم كه مرو سود نداشت * زانكه كار از نظر رحمت يزدان مىرفت « 4 » پادشاها ز كرم از سر جرمش بگذر * چكند سوخته از غايت حرمان « 5 » مىرفت قوت شاعرهء من سحر از فرط ملال * متنفر شده از بنده گريزان مىرفت چون بشد آن صنم از ديدهء حافظ غايب * اشك همواره ز رخساره به دامان مىرفت [ 88 شنيده‌ام سخنى خوش كه پير كنعان گفت ] 93 شماره مسلسل 119 شنيده‌ام سخنى خوش كه پير كنعان « 6 » گفت * فراق يار نه آن مىكند كه بتوان گفت حديث هول « 7 » قيامت كه گفت واعظ شهر * كنايتيست كه از روزگار هجران گفت نشان يار سفر كرده از كه پرسم باز * كه هر چه گفت بريد « 8 » صبا پريشان گفت * فغان كه آن مه نامهربان دشمن دوست « 9 » به ترك صحبت ياران خود چه آسان گفت

--> ( 1 ) قديمى ( 2 ) غرض از ملك سليمان « فارس » مىباشد ( 3 ) تضرع و زارى توام با تملق و چاپلوسى ( 4 ) در بعضى نسخ بجاى « رحمت يزدان » رحمت سلطان نوشته‌اند ( 5 ) نوميدى . ( 6 ) مقصود از پير كنعان حضرت يعقوب پدر حضرت يوسف است . ( 7 ) ترس و وحشت ( 8 ) بريد يعنى پيك و پست ( 9 ) دشمن دوست يعنى دوستدار دشمن [ 1 ] پاورقى غزل 92 - اين غزل در قدسى هست و در سودى نيست و بعضى از ناشرين مطلع و مقطع آن را حذف و بعنوان قطعه ياد كرده‌اند .