شمس الدين حافظ

136

سفينه حافظ ( فارسى )

[ 60 آن پيك نامور كه رسيد از در يار دوست ] 58 شماره مسلسل 84 آن پيك نامور كه رسيد از در يار دوست * آورد حرز جان « 1 » ز خط مشگ‌بار دوست خوش مىدهد نشان جلال و جمال يار * خوش مىكند حكايت عزّ و وقار دوست جان دادمش بمژده و خجلت همىبرم * زين نقد كم‌عيار كه كردم نثار دوست سير سپهر و دور قمر را چه اختيار * درگردشند بر حسب اختيار دوست شكر خدا كه از مدد بخت كارساز * بر حسب « 2 » مدعاست همه كار و بار دوست گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند * ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست كحل الجواهرى « 3 » به من آراى نسيم صبح * زان خاك نيكبخت كه شد رهگذار دوست مائيم و آستانهء عشق و سر نياز * تا خواب خوش كرا برد اندر كنار دوست دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باك * منت خداى را كه نيم شرمسار دوست [ 61 صبا اگر گذرى افتدت بكشور دوست ] 59 شماره مسلسل 85 صبا اگر گذرى افتدت بكشور دوست * بيار نفخه‌اى « 4 » از گيسوى معنبر « 5 » دوست بجان او كه به شكرانه جان برافشانم * اگر بسوى من آرى پيامى از بر دوست و گر چنانچه در آن حضرتت نباشد بار * براى ديده بياور غبارى از در دوست من گدا و تمناى وصل او هيهات « 6 » * مگر بخواب ببينم جمال و منظر دوست دل صنوبريم « 7 » همچو بيد لرزانست * ز حسرت قد و بالاى چون صنوبر دوست اگر چه دوست به چيزى نمىخرد ما را * بعالمى نفروشيم موئى از سر دوست چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد * چو هست حافظ مسكين غلام و چاكر دوست

--> ( 1 ) طلسم و دعا ( 2 ) بر حسب بمعنى « موافق و مقدار » ( 3 ) يك نوع سرمه سفيد رنگ كه براى تقويت چشم مفيد و به فارسى آن را جواهر سرمه گويند . ( 4 ) يك‌بار دميدن ، وزش ( 5 ) عنبر مانند ( 6 ) دريغا و افسوس ( 7 ) صنوبر كه آن را سرو ناز هم مىگويند و چون شكل ثمر و بار آن شبيه « دل » مىباشد « دل صنوبرى » مىگويند .