شمس الدين حافظ

115

سفينه حافظ ( فارسى )

نشان عهد و وفا نيست در تبسم گل * بنال بلبل عاشق كه جاى فريادست حسد چه مىبرى اى سست نظم بر حافظ * قبول خاطر و لطف سخن خدا دادست [ 27 در دير مغان آمد يارم قدحى در دست ] 24 شماره مسلسل 50 در دير مغان آمد يارم قدحى در دست * مست از مى و مىخواران از نرگس مستش مست در نعل سمند « 1 » او شكل مه نو پيدا * و ز قد بلند او بالاى صنوبر پست آخر ز چه گويم هست از خود خبرم چون نيست * وز بهر چه گويم نيست با او نظرم چون هست چون شمع وجود من شب تا بسحر خود را * مىسوخت چو پروانه تا روز ز پا ننشست شمع دل دمسازان بنشست چو او برخاست * و افغان ز نظر بازان برخاست چو او بنشست گر غاليه « 2 » خوشبو شد در گيسوى او پيچيد * ور وسمه كمان‌كش شد با ابروى او پيوست بازآى كه بازآيد عمر شدهء حافظ * هر چند كه نايد باز تيرى كه بشد از شست [ 38 بىمهر رخت روز مرا نور نماندست ] 25 شماره مسلسل 51 بىمهر رخت روز مرا نور نماندست * وز عمر مرا جز شب ديجور « 3 » نماندست هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم * دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست من بعد چه سودار قدمى رنجه كند دوست * كز جان رمقى در تن مهجور نماندست مىرفت خيال تو ز چشم من و مىگفت * هيهات از اين گوشه كه معمور « 4 » نماندست نزديك شد آن دم كه رقيبان تو گويند * دور از درت آن خسته رنجور نماندست

--> ( 1 ) سمند بمعنى اسب ( 2 ) داروى بسيار خوش‌بو ، ماده سياهرنگ ، مركب از مشك و عنبر كه بسيار معطر بوده و موى را بدان خضاب كنند . ( 3 ) ديجور بمعنى ظلمت ، تاريكى شب ، شب دراز و بسيار تاريك ( 4 ) آباد