أحمد بن أخي ناطور الأفلاكي
647
مناقب العارفين ( فارسى )
شعر ( هزج ) دلم همچون قلم آمذ به انگشتانِ دلدارى * كه امشب مىنويسذ زى نويسذ باز فردا رى قلم را هم ترا شذ او رقاع و نسخ و غيرِ آن * قلم گويذ كه تسليمم تو دانى من كيم بارى « 4 / 51 » همچنان حضرت مولانا را به خدمت او چندانى محبّت و تعلّق جانى بوذ كه بعد از غيبت ايشان هر كه به دروغ خبر داذى و گفتى كه مولانا شمس الدين را فلان جا ديذم ، در حال دستار « 8 » و فرجى مبارك خوذ را بمبشّر ايثار كردى و شكرانها داذى و شكرها كردى و شگفتى ؛ روزى مگر شخصى خبر داذ كه مولانا شمس را در دمشق ديذم ، چندانى بشاشت نموذ كه توان گفت ؟ و هرچه از دستار و فرجى و كفش و موزه پوشيذه بوذ « 12 » ، بوى بخشيذ ؛ عزيزى از ياران گفته باشذ « 13 » كه او دروغ خبر داذ ، هرگز نديذه است ؛ حضرت مولانا فرموذ كه براى خبر دروغ او دستار و فرجى داذم ، چه اگر خبرش راست بوذى بجاى جامه جان مىداذم و خوذ را فداى او مىكردم « 4 / 52 » الحكاية « 16 » : همچنان متقدّمان اصحاب و مقدّمان احباب طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ ( 13 / 31 ) چنان روايت كردند كه روزى در خانقاه نصر الدين وزير رحمه اللّه اجلاس عظيم بوذ و بزرگى را بشيخى تنزيل مىكردند و جميع علما و شيوخ و عرفا و حكما و امرا و اعيان
--> ( 4 / 51 - 4 / 52 ) Z 181 ب - 182 آ B 169 ب K 406 2 - 141 ، II , H ؛ 80 - 79 ، II ; T ( 8 ) دستار ZK : دستارى B ( 12 ) بوذ ZK : بوذه B ( 13 ) باشذ ZK : - B ( 16 ) الحكاية BK : - Z