أحمد بن أخي ناطور الأفلاكي

589

مناقب العارفين ( فارسى )

شعر ( هزج ) دل بر تو گمانِ بذ برذ دور از تو * و آن نيز ز ضعفِ خوذ برذ دور از تو تلخى به دهانِ هر دلى « 4 » صفرائى * خوذ بر تو شكر حسد برذ دور از تو و تمامت اصحاب نعره‌زنان مىگريستند و فرياذها مىكردند ؛ فرموذ : آرى ، چنانست كه ياران مىگويند ، امّا چون خانه را خراب مىكنند چه سوذ « 8 » شعر ( مجتث ) دلِ خرابِ مرا بين خوشى به من بنگر * كه آفتاب نظرِ خوش كنذ به ويرانه ياران ما اينجانب مىكشند و حضرت مولانا شمس الدين آن سوم « 11 » مىخوانذ أَجِيبُوا داعِيَ اللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ ( 46 / 31 ) به ناچار رفتنيست شعر ( سريع ) هست شذ اين جمله وجود از عدم * باز به زندانِ عدم شذ اسير حكمِ الهيست ابد همچنان * فالحُكمُ لِلّهِ العلِىّ الكَبِير « 15 » و گويند : حضرت سلطان ولد از خدمت بىحدّ و رقّت بسيار و بىخوابى به‌غايت ضعيف شذه بوذ « 17 » ؛ دايم نعره‌ها مىزذ « 1 » و جامها را پاره مىكرد و نوحه‌ها مىنموذ و اصلا نمىغنوذ ؛ همان شب حضرت مولانا فرموذ كه

--> ( 4 ) دلى Z : دل BK ( 8 ) سوذ ZK : شود B ( 11 ) آن سوم BK : آنسوا ( ! ) Z ( 17 ) بوذ ZK : + و B ( 1 ) مىزذ ZK : زد B ( 15 ) فالحكم . . الكبير : قرآن ، صورة المؤمن 40 / 12 .