السيد محمد باقر الصدر ( مترجم : رضا اسلامى )

44

دروس في علم الأصول ( الحلقة الأولى ) ( قواعد كلى استنباط ) ( فارسى )

دسته‌هاى عظيم مردم كه براى پشتيبانى از مرجعيت آمدند ، مردم عراق نيستند ؟ شما در مقابل ملتى كه تمام ارزشهاى آنها را نابود مىكنيد ، چه جوابى داريد ؟ سرانجام استاد شهيد را از منزل بيرون بردند . بيش از دويست فرد مسلح اطراف وى را گرفتند . در مسير حركت در داخل كوچهء منتهى به خيابان امام زين العابدين ( ع ) ، شهيد بنت الهدى جلو افتاد و در مقابل همهء بعثيها ايستاد و سخنرانى بيدارگرانهء خود را ، همچون زينب ، با شجاعت و شهامت بسيار ايراد كرد . وى در اين سخنرانى گفت : « نگاه كنيد . . . برادرم تنهاست ! نه سلاحى دارد و نه مدافعى ؛ اما شما صدها نفر هستيد . . . از خود پرسيده‌ايد چرا با اين‌همه آدم و با اين‌همه اسلحه آمده‌ايد ؟ براى اينكه مىترسيد . . . و اللّه شما مىترسيد ؛ چون مىدانيد برادرم تنها نيست و تمام مردم عراق با او هستند . آرى شما مىترسيد ، و گرنه چرا اين وقت صبح آمديد ؟ چرا مردم كه خواب هستند مىآييد ؟ . . . » هنگامى كه ايشان صدايش بلند شد ، همه ساكت شدند . گويا همه خشك شده بودند . بعد خطاب به برادرشان فرمودند : « برو برادر ! خدا با توست . اين همان مسير ماست . اين همان مسير اجداد طاهرين توست . » در طى يك ربع ساعت كه سخن مىگفتند ، احدى از بعثيها جرأت نكرد جلوى او را بگيرد . سرانجام استاد شهيد را كه بردند ، شهيد بنت الهدى به خانه برگشت . به ايشان گفتم اين‌ها باكى ندارند كه دستشان را به سوى شما هم دراز كنند و شايد شما را اعدام كنند . در جواب فرمودند : سوگند به خدا كه آرزوى شهادت در راه خدا را دارم . شهادت ما از روزى كه مردم براى بيعت مىآمدند مقرر شد . من اين حكومت را مىشناسم ، قساوت و وحشيگرى آنها مرد و زن نمىشناسد . براى من مرگ و زندگى مساوى است ، تا وقتى كه مىدانم براى خدا قدم برمىدارم .