السيد هاشم الرسولي المحلاتي
95
زينب عقيله بنى هاشم ( س ) ( فارسى )
داشتند ، داستانى است كه در گفتار ابنحجر بدان اشاره شد و شيخ مفيد رحمه الله و ديگران آن را نقل كردهاند . شيخ در كتاب « ارشاد » از فاطمه دختر امام حسين عليه السلام اين ماجرا را چنين نقل مىكند : هنگامى كه ما را در آن مجلس وارد كردند و پيش روى يزيد نشستيم مردى سرخرو از اهالى شام چشمش بهمن افتاد و چون بهرهاى از زيبايى داشتم رو بهيزيد كرد و گفت : اى اميرمؤمنان ! اين دخترك را بهمن ببخش منكه اين سخن را از آنمرد شنيدم بهخود لرزيدم و خيال كردم چنين چيزى ممكناست ومىتوانند ما را بهصورت كنيزى ببرند ، از اين رو به جامهء عمهام در آويختم و به او چسبيدم ولى عمهام مىدانستكه اينكار نشدنى است . رو به آن مرد كرد و گفت : نه بهخدا سوگند دروغ گفتى و خود را پست و زبون كردى كه چنين درخواستى نمودى ، بهخدا سوگند نه تو چنين كارى مىتوانى انجامبدهى و نه يزيد ! يزيد از اين سخن زينب به سختى خشمگينشد و گفت : تو دروغ گفتى ؛ من چنين كارى مىتوانم بكنم و اگر بخواهم انجاممىدهم ! زينب فرمود : نه بهخدا سوگند ، هرگز چنين كارى نمىتوانى بكنى مگرآنكه از دين ما بيرون به روى و دين و آيين ديگرى اختياركنى يزيد از فرط خشم بهجوش آمد و با كمال بىشرمى و وقاحت گفت : آيا با من اينگونه گستاخانه سخن مىگويى ؟ آنكس كه از دين بيرون رفت پدر و برادرت بودند !