محمد موسوى بجنوردى

18

علم اصول ( فارسى )

نمىآورند ، اطاعت امر خدا را نمىكنند و عصيان مىكنند . بنابراين بايد قائل شويم كه خداوند اراده ندارد ، زيرا « إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ » . و گرنه چطور اين‌ها عصيان و تمرد مىكنند ؟ اينكه آنان عصيان و تمرد مىكنند دليل برآن است كه در اين مورد ارادهء خداوند در كار نيست ، بلكه فقط طلب او در كار است . به اين استدلال اشاعره مىتوان اين‌طور پاسخ داد كه قانون با قضيهء حقيقيه جعل مىشود و براى همه افراد يكسان است و به فرد خاصى نظر ندارد . در مورد اوامرى كه متوجه همهء افراد - اعم از كفار و مسلمين - مىشود اراده ، ارادهء تشريعى است . اشاعره بين ارادهء تشريعى و ارادهء تكوينى خلط كرده‌اند . آنجا كه تخلف از اراده مراد نيست ، ارادهء تكوينى است . در « إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ » ارادهء تكوينى است ، اما ارادهء تشريعى اين‌طور نيست . از آنجا كه سخن از ارادهء تكوينى و تشريعى به ميان آمد بد نيست تفاوت ميان اين دو اراده را متذكر شويم . در واقع ، در ارادهء تكوينى دو متعلق و در ارادهء تشريعى سه متعلق وجود دارد . متعلق در ارادهء تكوينى مريد و مراد و در ارادهء تشريعى مريد ، مراد و مراد منه است . اما اين مرادى از آن اراده مىشود و آن مراد منه را به نحو اختيار از او مىخواهد ، نه به نحو جبر . چون كمال و استكمال در اختيار است و در جبر هيچ‌گاه كمال نيست . استكمال انسان هميشه در اين است كه با ارادهء خودش امر خدا را اطاعت كند . اگر مجبور به اطاعت باشد ، ديگر استكمال نيست و براى كسى كه اين كار را انجام داده نيز كمال محسوب نمىشود . ما نبايد بين ارادهء تشريعى و ارادهء تكوينى خدا خلط كنيم . اساسا ، اراده در خداوند عبارت است از علم ذات بارىتعالى . تصور نكنيد كه