محمد موسوى بجنوردى

45

مقالات اصولى ( فارسى )

تنفر نفس مطرح مىكنند . امرى حسن است چون ملائم با نفس است ، و امر ديگر قبيح است زيرا موجب تنفر نفس است . اين صورت زيبا و اين منظره زيباست ، حسن است ، چون ملائم نفس است ؛ و اين منظره يا اين صورت كريه است و قبيح است ، زيرا منافرت با نفس دارد . ج . در مقامى ديگر اطلاق حسن و قبح به اعتبار مدح و ذم است . وقتى گفته مىشود اين فعل حسن است ، يعنى فاعل اين فعل نزد عقلا ممدوح است ؛ و عقلا كسى را كه فاعل چنين فعلى باشد مدح مىكنند . در مقابل ، فعل ديگر قبيح است ، از آن رو كه نزد عقلا موجب ذم و مذموم است . در نتيجه ، فعل به اعتبار مدح و ذم عقلا و عند العقلاء و به تبع حكم عقلا واجد حسن و قبح مىشود . فعل مورد نظر يك واقعيت در نفس نيست كه موجب كمال و نقصان گردد ، بلكه حكم عقلا چنين مىگويد ؛ يعنى وجوب و ترك فعل ، و حسن و قبح آن ، به اعتبار حكم عقلاست . 3 . مقايسهء دو نظر اشاعره در خصوص اين معانى چگونه مىانديشند ؟ هنگامى كه حسن و قبح به معناى ملائمت و منافرت با نفس باشد مابازاء خارجى ندارد . اگرچه منشأ امر خارجى است ، لكن يك واقعيت در خارج نيست ، بلكه بايد در خارج كسى باشد تا اين شىء ملائم با نفس وى باشد و يا اين شىء در خارج با نفس كسى منافرت داشته باشد . اين واقعيت با قطع نظر از وجود جامعه يا عقلا وجود ندارد . اين امر حالت موجود جامعه است . بايد جامعه‌اى باشد تا حالت مذكور موجب ملائمت يا منافرتش باشد ، و اين معنى عارض برآن جامعه شود . در مورد امرى هم كه موجب مدح يا ذم است چنين است . امر عند العقلاء قبيح يا حسن است ؛ عقلا هستند كه بايد بگويند « هذا مذموم » و يا هذا ممدوح يا ، به تعبير ديگر ، « ينبغى فعله و ينبغى تركه . » پس ، ماوراى حكم عقلا واقعيت ندارد و واقعيتش منوط به وجود گروه و جامعه عقلايى است كه اين حكم را مىكنند . اگر اشاعره مىگويند كه به اين دو معنى ما حسن و قبح ذاتى نداريم ، يعنى حسن و قبح ، به معناى ملائمت يا منافرت نفس و يا مدح و ذم ، واقعيت ذاتى ندارد و مولود حكم عقلاست ، ما نيز اين امر را