الشيخ محمد رضا المظفر ( مترجم : غرويان وشيروانى )
35
أصول الفقه ( فارسى )
قسم دوم : چيزهايى كه وجود فى نفسه ندارند ، مثل « نسبت » قيام به زيد . و دليل بر اينكه اين قسم موجود فى نفسه نيست اينكه اگر نسب و روابط ، موجوداتى مستقل باشند ، لازم مىآيد كه بين خود آنها و موضوعاتشان ، وجود رابط ديگرى تحقق يابد و آنگاه نقل كلام مىكنيم در آن وجود رابط و چون فرض ما اين است كه خود آن نيز موجودى مستقل است ، همينطور وجود رابط ديگرى لازم مىشود و باز نقل كلام در آن وجود رابط خواهيم داشت و در نتيجه تسلسل لازم مىآيد و تسلسل هم باطل است . پس از اينجا معلوم مىشود كه وجود روابط و نسب ، ذاتا متعلق و وابسته به غير است و اين روابط ، حقيقتى جز تعلّق به طرفين ، ندارد . و امّا انسان در مقام رساندن مقصود خود ، همانطور كه احتياج به بيان معانى مستقل دارد ، به بيان معانى غير مستقل نيز نياز دارد و لذا حكمت و فلسفهء وضع ، اقتضا مىكند كه براى هر دو قسم از معانى ، الفاظ مخصوصى وضع شود . آنچه كه براى معانى مستقل وضع شده ، اسماءاند و آنچه براى معانى غير مستقل وضع شده ، حروف و ملحقات حروف ( مثل اسماء موصول و استفهام و ضمائر و . . . ) مىباشند و چون اين معانى غير مستقل ، اقسام گوناگونى دارند ، براى هريك ، لفظ يا هيئت خاصى وضع شده كه برآن معنى ، دلالت كند . مثلا : وقتى گفته مىشود « نزحت البئر فى دارنا بالدلو » ( آب چاه منزلمان را با سطل كشيدم ) در اين جمله ، چندين نسبت مختلف و معانى غير مستقل وجود دارد : يكى نسبت ( نزح ) به فاعل است كه هيئت فعل معلوم ( نزحت ) برآن دلالت مىكند . ديگرى نسبت ( نزح ) به مفعول ( بئر ) است كه دالّ بر اين نسبت ، هيئت نصب در كلمه ( البئر ) است و نسبتى سوم ، نسبت فعل ( نزح ) به مكان است كه كلمهء ( فى ) برآن دلالت مىكند و چهارمين نسبت ، نسبت فعل ( نزح ) به آلت و ابزار است كه لفظ باء در كلمهء ( بالدّلو ) برآن دلالت مىكند . و از اينجا معلوم مىشود كه دالّ بر معانى غير مستقل ، گاهى يك لفظ مستقل است مثل لفظ من ، الى و فى و گاهى هيئت لفظ است مثل هيئت مشتقات و افعال و هيئت اعراب .