شمس الدين حافظ

49

غزليات حافظ ( فارسى )

7 [ صوفى بيا كه آينه صافيست جام را ] 1 صوفى بيا كه آينه صافيست جام را * تا بنگرى صفاى مىِ لعل‌فام را 2 عنقا شكار كس نشود ، دام بازچين * كآنجا هميشه باد به دست است دام را 3 راز درون پرده ز رندان مست پرس * كاين حال نيست صوفى عالىمقام را 4 در عيشِ نقد كوش كه چون آبخور نماند * آدم بهشت ، روضهء دارالسلام را 5 در بزمِ دُور ، يك‌دو قدح دركش و برو * يعنى طمع مدار ، وصال دوام را 6 اى دل شباب رفت و نچيدى گلى ز عيش * پيرانه‌سر بكن هنرى ، ننگ و نام را 7 ما را بر آستان تو بس حق خدمت است * اى خواجه بازبين به ترحّم غلام را 8 « حافظ » مريد جام مى است اى صبا برو * وز بنده بندگى برسان « شيخِ جام » را