شمس الدين حافظ
149
غزليات حافظ ( فارسى )
57 [ سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ] 1 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست * كه هر چه بر سر ما مىرود ارادت اوست 2 نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر * نهادم آينهها را مقابل رخ دوست 3 صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد * كه چون شكنج ورقهاى غنچه تو بر توست 4 نه من سبوكش اين دير رند سوزم و بس * بسا سرا كه درين كارخانه خاك سبوست 5 مگر تو شانه زدى زلف عنبرافشان را * كه باد ، غاليه سا گشت و خاك عنبر بوست 6 نثار روى تو هر برگ گل كه در چمن است * فداى قد تو هر سروبُن كه بر لب جوست 7 زبان ناطقه در وصف شوق ما ، لال است * چه جاى كلك بريده زبان بيهدهگوست 8 رخ تو در دلم آمد مراد خواهم يافت * چرا كه حال نكو در قفاى فال نكوست 9 نه اين زمان دل حافظ در آتش هوس است * كه داغدار ازل همچو لالهء خود روست