شمس الدين حافظ
137
غزليات حافظ ( فارسى )
51 [ به دام زلف تو دل مبتلاى خويشتن است ] 1 به دام زلف تو دل مبتلاى خويشتن است * بكش به غمزه كه اينش سزاى خويشتن است 2 گرت ز دست برآيد مراد خاطر ما * به دست باش كه خيرى به جاى خويشتن است 3 به جانت اى بت شيرين من كه همچون شمع * شبان تيره مُرادم فناى خويشتن است 4 چو رأى عشق زدى با تو گفتم اى بلبل * مكن كه آن گل خودرو براى خويشتن است 5 به مشك چين و چَگِل نيست چين گل محتاج * كه نافههاش ز بندِ قباى خويشتن است 6 مرو به خانه ارباب بىمروّت دهر * كه گنج عافيتت در سراى خويشتن است 7 بسوخت حافظ و در شرط عشق و جانبازى * هنوز بر سر عهد و وفاى خويشتن است