شمس الدين حافظ
111
غزليات حافظ ( فارسى )
38 [ تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست ] 1 تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست * دل سودازده از غصه دو نيم افتادهست 2 چشم جادوى تو خود عين سواد سحرست * ليكن آن هست كه اين نسخه سقيم افتادست 3 در خم زلف تو آن خال سيه دانى چيست * نقطهء دوده كه در حلقهء جيم افتادست 4 زلف مشكين تو در گلشن فردوسِ عذار * چيست ؟ طاووس كه در باغ نعيم افتادست 5 دل من در هوس بوى تو اى مونس جان * خاك راهيست كه در دست نسيم افتادست 6 همچو گَرد اين تن خاكى نتواند برخاست * از سر كوى تو زانرو كه عظيم افتادست 7 سايهء قد تو بر قالبم اى عيسى * دم عكس روحست كه بر عَظْم رميم افتادست 8 آنكه جز كعبه مقامش نبُد ، از ياد لبت * بر در ميكده ديدم كه مقيم افتادست 9 حافظ گمشده را با غمت اى يار عزيز * اتحاديست كه در عهد قديم افتادست