شمس الدين حافظ

107

غزليات حافظ ( فارسى )

36 [ برو به كار خود اى واعظ اين چه فريادست ] 1 برو به كار خود اى واعظ اين چه فريادست * مرا فتاد دل از ره ترا چه افتادست 2 ميان او كه خدا آفريده است از هيچ * دقيقه‌ايست كه هيچ آفريده نگشادست 3 بكام تا نرساند لبش مرا چون ناى * نصيحت همه عالم به گوش من بادست 4 گداى كوى تو از هشت خلد مستغنيست * اسير بند تو از هر دو عالم آزادست 5 اگر چه مستى عشقم خراب كرد ولى * اساس هستى من ز آن خراب آبادست 6 دلا منال ز بيداد و جور يار كه يار * ترا نصيب همين كرده است و اين دادست 7 برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ * كزين فسانه و افسون مرا بسى يادست