شمس الدين حافظ

101

غزليات حافظ ( فارسى )

33 [ خدا چو صورت ابروى دلگشاى تو بست ] 1 خدا چو صورت ابروى دلگشاى تو بست * گشاد كار من اندر كرشمه‌هاى تو بست 2 مرا و سر و چمن را به خاك راه نشاند * زمانه تا قصبِ نرگس و قباى تو بست 3 ز كار ما و دل غنچه بس گره بگشود * نسيم گل چو دل اندر پى هواى تو بست 4 مرا به بند تو دوران چرخ راضى كرد * ولى چه سود كه سر رشته در رضاى تو بست 5 چو نافه بر دل مسكين من گره مفكن * كه عهد با سر زلف گره‌گشاى تو بست 6 تو خود حيات دگر بودى اى زمان وصال * خطا نگر كه دل امّيد در وفاى تو بست 7 ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت * به خنده گفت كه « حافظ » برو ، كه پاى تو بست