شمس الدين حافظ
66
ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى )
حافظ ؛ درويشى و فقر اختيارى را دوست دارد ، او درويشى را مرادف با بىنيازى مىداند و اين را مايه سبكبارى دل و تعالى روح مىشمرد و آن را موجب نيل به حق و معشوق مىداند . او درويشى را تسليم به طريقت و از دام تعلق رهيدن ، مىشمارد . او درويشى واقعى را در كمال بىتعلقى مىداند ، رهايى از جاه و غرور فقيهانه او را چنان از خود خالى كرده بود كه با هر چيز كه بوى تعلق مىداد ، به دور بود ، بلكه ، سلطنت فقر را انتخاب كرده بود و فقر معنوى را فخر مىدانست . « الفقر فخرى » گداى ميكدهام ، ليك وقت مستى بين * كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم حافظ ؛ صبر و شكيبايى و بردبارى را لازمه سالك راه عشق مىداند و آن را بهمنزلهء راكب راهوارى مىشمارد كه سالك مىتواند سوار بر آن بسيار آسانتر و خود را به مأمن عشق برساند ، زيرا در سرزمين صبر و شكيبايى گلهاى مراد بهتر رشد و نمو مىكنند و عطر آنها مشام عاشق را از بوى معشوق پر مىسازد . 1 - اين همه شهد و شكر كز سخنم مىريزد * اجر صبرى است كزان شاخ نباتم دادند 2 - در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدم * سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور لسان الغيب ؛ صدق و اخلاص را لازمهء سالك مىداند و براى آن ارزش زيادى قايل است و بر آن پاى مىفشارد . سالك در راه حق و عشق بايد خود را از همه چيز خالى كرده باشد و مرغ دلش جز در هواى عشق پرواز نكند و گوش و چشم و ضربان قلب و بيان و كلام و تمام جوارح او اخلاص عشق و معشوق باشد ، زيرا در طلب دوست ، دروغ و ريا سنگلاخ و گودال جهالت است كه نه براى سالك ، راه عبور است و نه سالكى برجاى مىماند . بر در ميخانه رفتن كار يكرنگان بود * خودفروشى را به كوى مىفروشان راه نيست حافظ ؛ عهد و وفا ، عفو و قناعت ، گذشت و كمآزارى را به ترتيب عوامل اصلى و اركان رسيدن به عشق و توشه و زاد راه مىداند كه سالك مىتواند آنها را بهمنزلهء كاروانسرا و رباطى بداند كه از خستگى و رنج راه معشوق چند صباحى در اين منازل آرام به استراحت بپردازد و آنگاه جاده عشق را مصممانه طى كند . 1 - گرت هواست كه معشوق نگسلد پيمان * نگاهدار سررشته تا نگه دارد 2 - آبرو مىرود اى ابر خطاپوش ببار * كه به ديوان عمل نامهسياه آمدهايم 3 - حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوى * كاين خاك بهتر از عمل كيمياگرى هركس مىخواهد حافظ را خوب بشناسد ، مىبايد ابتدا شيخ اجل سعدى را بشناسد كه يك قرن