شمس الدين حافظ
64
ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى )
و باران رحمت و محبت را براى بر طرف كردن غبار كدورت ضرورى و لازمهء زندگى مىداند . رندى آموز و كرم كن كه نه چندان هنر است * حَيَوانى كه ننوشد مى و انسان نشود « يا » چه دوزخى چه بهشتى ، چه آدمى چه پرى * به مذهب همه كفر طريقت است امساك لسان الغيب براى اينكه خواننده را گامبهگام تا سرزمين موعود عشق همراهى نمايد و او را چون كودكى تر و خشك كند ، به او گوشزد مىنمايد كه براى رسيدن به سر منزل مقصود بايد ترك تعلق و وابستگى كند و اين عدم وابستگى را شرط اوليه راه عشق مىداند ، توصيه دارد : تا مىتوانى خود را از هواهاى نفسانى خالى كن و آنچه از دلبستگى وجود دارد ، بار گرانى است كه در راه عشق ، موجب ملالت و خستگى مىشود . غلام همت آنم كه زير چرخ كبود * هر آنچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است حافظ ، براى طى طريق عشق و عرفان و دلدادگى با معشوق ، تحمل بلا و شدايد را امر بديهى و حتمى مىداند ، زيرا تا كسى درد نكشيده باشد ، عاشقى نداند ، راه عشق راهى پررنج و درد است كه عبور از آن جز از عهدهء عاشق صافى ضمير و خالص برنيايد ، بلكه ثبات و پايدارى و تحمل درد و رنج و بلا صبر و شكيبايى مىطلبد ، زيرا عاشق مىتواند از خار مغيلان ، گل عشق بچيند . نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست * عاشقى شيوهء رندان بلاكش باشد « يا » مقام عيش مسير نمىشود بىرنج * بلى به حكم بلا بستهاند روز الست حافظ گله و شكايت را زهر كشنده براى رسيدن به وادى و مراحل عشق مىداند و خواننده را به سكوت دعوت و از شكوه و شكايت برحذر مىدارد ، مىگويد شكوه در راه عشق ، نشانه ناپختگى و ناآگاهى است و از خوانندهاش كه خواستار راه عشق و سلوك و عرفان است ، به جدّ مىخواهد كه سكوت محض بر لب داشته باشد تا مبادا اين دهان بىجهت گلهاى ، شكايتى از محبوب و معشوق بر زبان جارى كند ، زيرا معشوق رنج و درد عاشق را دوست دارد و از آن لذت مىبرد و هرچه عاشق درد و رنج تحمل كند ، استوارى و ايستادگيش در برابر محبوب امتحان و آزمايش مىشود ، پس چون از روى كمال رضايت پا در جهان عشق نهاده ، بايد استوار و محكم و بدون گله گام بردارد و هرچه فرياد دارد بر سر نامحرمان و نااهلان و رياكاران بزند . دلا منال ز بيداد و جور يار كه يار * تو را نصيب همين كرده است و اين دادست « يا » اى دل اندر بند زلفش از پريشانى منال * مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش