شمس الدين حافظ

34

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى )

آن نيست ؟ » گفتم : در كلام حافظ گل مظهر زيبايى و جمال محبوب ازلى است تا گنج فريدون ، هزار دستان شود و در بلبل غزل‌خوانى بوجود آيد كه آواى دلنوازش ترجمان زيبايى و طراوت و شادابى گل مىباشد كه به بلبل تعبير مىشود و اصوات آنها ترجمان حسن منتظر ، به حسن نغمات مىشود . بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود * اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش حافظ در فضاى آشفته زمان خود با آن تجارب بلند عارفانه ، به مقامى نايل آمده كه كارخانه ذهنش فقط شهد و قند مىسازد ، او تلخىها را مىگيرد و در كارخانهء ذهن خود به قند پارسى مبدل مىكند ، و در عين قندسازى از آنها پارادكسى ايجاد مىنمايد . كه آنها را به زهر هلال نيز گاهى آميخته و از اين آميزش عجبا ! تضادى شيرين‌تر مىسازد . دردمندان بلا زهر هلال دارند * قصد اين قوم خطا باشد هين تا نكنى حافظ ، چگونگى اوضاع و احوال زمان خود را چون نقاشى چيره‌دست با رنگ عرفان و با قلم شعر و خامه لفظ بر صفحه معانى ترسيم و بيان مىكند ، زيرا او اگرچه در متن غوغا و آشوب زندگى مىكرد اما در دل آرامش ناشى از حكمت و عرفان داشت كه غوغاى دورنش را با انديشه و خيال و حكمت و عرفان صافى مىبخشيد و با آيات وحى بهترين تسكين و آرامش را مىيافت و در درياى متلاطم زمان آرام و مطمئن گام برمىداشت . غزل حافظ ، با تكيه بر شاخص‌هايى است كه اين رمز و لطافت فزاينده را يافته و هر خواننده‌اى در صحنه‌هاى آن احساس امن مىكند . شعر او آدميان را به شاد زيستن و شكفتگى ظاهر و باطن فرا مىخواند و همين ويژگى است كه موجبات عالمگير شدن آوازهء شاعران بزرگ ايران را فراهم آورده است . حافظ ، پندآموزى است كه بر منبر موعظه فرياد برمىآورد و رفيق راه و رنجهاست ، لحظاتى چون پدرى مهربان دست نوازش بر سر خواننده مىكشد و چون نوازنده‌اى ، آن‌قدر موسيقى دلنوازش را به صدا درمىآورد تا خواننده‌اش با تمام وجود اميدوار و شاد و خندان شود و آن‌قدر خنده و تبسم بر لبهاى خود جاى دهد تا دل‌مردگى و پژمردگى در حريم او راه نداشته باشد ، او خواننده‌اش را شاد و خندان مىكند تا خون در رگهاى خواننده لخته نشود ، بلكه چابك و شاطر بر قصد و به زندگى لبخند بزند . حافظ ، شادى و نشاط را كه با باز شدن دهان تجسم مىپذيرد ، دگرديسى شادى جان مىشمارد و بالمال آبشخور آن را همان خنده گسترده از ازل تا ابد مىداند . شادى در نگاه جهان‌بين حافظ ، هر وجودى كه دلخوش و خندان است ، از عدم مىزايد ، سپس در روند تداوم موجوديت خويش ، پاره‌اى از موجودات به ميانجى و عشق ، گونه‌اى ديگر از خنديدن را فرامىگيرند ، اين شادى كه حافظ از آن ياد مىكند ، بند نبودها نيست ، بلكه ريشه در بودها دارد ، بنابراين لازم نيست با