شمس الدين حافظ

31

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى )

مىگيرد و با صنعت مبالغه غوغا به‌پا مىكند . سالها دفتر ما در گرو صهبا بود * رونق ميكده از درس و دعاى ما بود ( ساليانى چند دفتر دانايى ما در گرو باده و مى بود و شكوه ميخانه معرفت از درس عشق و راز و نيازى بود كه با خداوند داشتيم ) « يا » خسروا گوى فلك در خم چوگان تو باد * ساحت كون و مكان عرصهء ميدان تو باد آرايه ملمع نيز از چشم تيزبين و حساس حافظ نه تنها به دور نمىباشد ، بلكه از آن براى رساندن پيام خويش بهرهء فراوان مىگيرد و آن را خرمنكوبى مىسازد كه گندم را از كاه وجود جدا مىسازد و سره را از ناسره تفكيك مىكند . در ميخانه بسته‌اند دگر * افتتح يا مفتّح الابواب آرايه تضمين را با بهره‌گيرى از كوتاه‌ترين واژه‌ها براى رساندن عالىترين مفاهيم به خدمت غزل خود مىگيرد تا بيان خود را با براهين و استدلالهاى محكم در سلول‌هاى قلب خواننده جاى دهد . هر نكته‌اى كه گفتم در وصف آن شمائل * هر كو شنيد ، گفتا : لله درّ قائل به نظر اينجانب ، شايد مهم‌ترين معماى غزل‌هاى حافظ كه آن را بر تارك رفعت و بلندى نشانده ، اشراف و سيطره او بر آرايه‌ى پارادوكس ( متناقض‌نمايى ) است ، در شعر او جمع اضداد زياد است و معانى بلند را از جوهريت انسان مىگيرد و بين آنها وابستگى ايجاد مىكند ، او بين مدرسه و خرابات ، خانقاه و ميخانه چنان ارتباط تنگاتنگى برقرار مىكند كه تصور آن هم شگفت‌آور است . اين گونه غزليات حافظ مشحون از جمع اضداد مىباشد ، جان شيفته و شيداى حافظ در كنج فقر و خلوت شبهاى تار ، تجربهء ارجمندى در ايجاد ظرفيت اضداد پيدا كرده كه از دولت آن جمعيت ، و وقت خوش و خالصانه « نظم پريشان » را به منصفه ظهور درآورده است . حافظ آن ساعت كه اين « نظم پريشان » مىنوشت * طاير فكرش به دام اشتياق افتاده بود از افق ديد و چشم تيزبين حافظ ، هستى با همه پريشانيش ، نظمى بالنده و استوار و متناسبى دارد كه خالقش آن را به تحسين ستوده است و حافظ اين نظم پريشان را در ديوان خود ترجمه كرده و با آرايه‌هاى زيباى « اسلوب معادله » و « متناقض‌نما » يك جا جمع نموده و از آن تركيب مفاهيم را ابداع كرده است . 1 - دولت فقر خدايا به من ارزانى دار * كاين كرامت سبب حشمت و تمكين من است 2 - دولت عشق بين كه چون از سر فقر و افتخار * گوشهء تاج سلطنت مىشكند گداى تو ظرفيت‌هاى تنگ طبيعت ، قادر به تجمّع اضداد نيستند اما در كنه و بطن انديشه و جوهر نفسانى ضدها مجموعند ، حافظ از همان جوهر نفسانى بالنده خود بر اضداد طبيعت مىنگرد و با ديد هستى ،