شمس الدين حافظ

57

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى )

طبيب اديب [ على اكبر فياض ] يك برخورد با دكتر غنى براى هركسى كافى بود كه يك عمر او را دوست بدارد . ولى با معاشرت بيشتر كار انسان با او كم‌كم از تحسين به اعجاب مىرسيد . قريحهء سرشار و كولتور وسيع او انسان را دچار حيرت و شگفتى مىكرد . اين چيزى است كه خود من در آشنايى بيست‌ساله‌ام با او حس كرده‌ام و ساير دوستان قديمى او را هم مىديده‌ام كه به تناسب مدت آشنايى خود با او همين احساس را نسبت به او داشته‌اند . دكتر غنى روح فوق‌العاده موزون و با اعتدالى داشت . عقل و احساس و عمل در روح او بسيار هماهنگ بود . در ادراك اشياء با حساب ارزشهاى سه‌گانه كاملا آشنا و ورزيده بود و غالبا يك موضوع را از دو يا سه جنبهء مختلف آن نگاه مىكرد . در مسائل علمى جنبهء زيبايى و در مسائل هنرى جنبهء علمى را فراموش نمىكرد . مثلا در فيزيولوژى كتاب تستو را زياد مىخواند و مىگفت « من اين كتاب را با اين كه خيلى كهنه شده است دوست دارم زيرا بسيار خوش عبارت و زيبا نوشته شده است » و از همان كتاب جمله‌هايى در حفظ داشت كه از نظر هنر واقعا زيبا ، و براى ما غير طبيبان هم دلكش بود . دكتر غنى دكتر طب بود و در اوقاتى كه به اين پيشه اشتغال داشت يكى از بهترين پزشكان محسوب مىشد ، در عين حال نسبت به موضوعات هنرى نيز استعداد عجيبى داشت . در پاريس درس مخصوصى راجع به شناخت و انتقاد نقاشى خوانده بود و به اين جهت در تاريخ نقاشى و نقد آثار هنرمندان مهارت كاملى داشت . يكى از مجالس ممتّع او وقتى بود كه از نقاشى صحبت مىكرد و راستى چقدر شيرين و دلنشين صحبت مىكرد ! علاقهء دكتر به كمال الملك و احترام و پرستشى كه دربارهء او داشت و معروف است ، هم از اين باب بود . او به طور كلى نسبت به هنرمندى تعظيم داشت . استادان نقاشى ايران ، همه را مىشناخت و دربارهء آنها از تشويق و حمايت به قدرى كه از دستش برمىآمد دريغ نداشت . دوستان دكتر آن تخته رنگ كهنه و قلم موريانه خوردهء كمال الملك را در كتابخانهء دكتر ديده بودند ، و نيز ديده بودند كه دكتر با چه حالت تقديس و خشوع مذهبىيى بدان نگاه مىكرد : « قلم استاد