شمس الدين حافظ

916

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )

362 حاليا مصلحت وقت در آن مىبينم ( 1 ) * كه كشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم جام مى گيرم و از اهل ريا دور شوم * يعنى از خلق جهان پاك‌دلى بگزينم جز صراحىّ و كتابم نبود يار و نديم * تا حريفان دغا را به جهان كم بينم سر به آزادگى از خلق برآرم چون سرو * گر دهد دست كه دامن ز خسان درچينم ( 2 ) بس كه در خرقهء آلوده زدم لاف صلاح * شرمسار از رخ ساقىّ و مى رنگينم سينهء تنگ من و بار غم او هيهات * مرد اين بار گران نيست دل مسكينم دل و جانم به هواى سر زلف تو بسوخت * ور « گوا » بايدت اينك نفس مشكينم ( 3 ) بندهء آصف عهدم دلم آزرده مدار ( 4 ) * كه اگر دم زنم ، از چرخ به خواهد كينم بر دلم گرد ستمهاست خدايا مپسند * كه مكدّر شود آيينهء مهرآيينم من اگر رند خراباتم ( 5 ) و گر حافظ شهر * اين متاعم كه تو مىبينى و كمتر زينم .