شمس الدين حافظ

904

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )

357 « حاشا » كه من به موسم گل « ترك مىكنم » ( 1 ) * من لاف عقل مىزنم اين كار كى كنم خاك مرا چو در ازل از مى سرشته‌اند * با مدعى بگو كه چرا ترك وى كنم مطرب كجاست تا همه محصول زهد و علم * در كار « بانگ بربط » و « آواز نى » كنم از قيل و قال مدرسه حالى دلم گرفت * يك‌چند نيز خدمت معشوق و مى كنم كى بود در زمانه وفا ؟ جام مى بيار : * تا من حكايت جم و كاووس كى كنم از نامهء سياه نترسم كه روز حشر * با فيض لطف او ، صد ازين نامه ، طى كنم كو پيك صبح تا گله‌هاى شب فراق : * با آن خجسته طلعت فرخنده پى كنم ( 2 ) اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست * روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم ( 3 ) .