شمس الدين حافظ

891

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )

وقت گل گوئى كه : « تائب » ( 4 ) شو به چشم و سر ولى : * مىروم تا مشورت با شاهد دلبر كنم گر چنين بيراه ( 5 ) خواهد گفت با ما مدعى * خاك پاى پادشه ( 6 ) از دست او بر سر كنم چون صبا مجموعهء گل را به آب لطف شست * كج‌دلم خوان گر نظر بر صفحهء دفتر كنم من كه دارم در گدائى گنج سلطانى به دست * كى طمع در گردش گردون دون‌پرور كنم ؟ گرچه گردآلود فقرم شرم باد از همتم * گر به آب چشمهء خورشيد دامن تر كنم عاشقان را گر در آتش مىپسندد لطف دوست * تنگ چشمم گر نظر در چشمهء كوثر كنم دوش مىگفتى كه لعلم قند مىبخشد ، ولى : ( 7 ) * تا نبينم در دهان خود كجا باور كنم ! گوشهء محراب ابروى تو مىخواهم ز بخت * تا در آنجا همچو حافظ درس عشق از بر كنم . مىگوئيم « كسانى هستند كه هرگز قسم نمىخورند » سپس مىگوئيم « من هم از آن كسان هستم » . وقتى كه بخواهيم اين دو جمله را با هم تركيب كنيم و به صورت يك جمله درآوريم بر حسب قاعدهء منطقى بايد هر دو فاعل ( يا مسنداليه ) هريك با فعل خود در آن جملهء مركب موجود باشد : « من از آن كسانى هستم كه هرگز قسم نمىخورند » . اگر بگوئيم « من يكى از « آن كسانى » هستم كه هرگز قسم نمىخورم » ضمير متكلم را به جاى ضمير غائب آورده‌ايم و تكليف « آن كسان » معلوم نيست ! . . .