شمس الدين حافظ
884
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )
349 چل سال بيش رفت كه من لاف مىزنم * كز ساكنان درگه پير مغان منم هرگز به يمن عاطفت پير مىفروش * ساغر تهى نشد ز مى صاف روشنم از جاه عشق و دولت رندان پاكباز * پيوسته صدر مصطبهها بود مسكنم در شأن من به دُردكشى ظنّ بد مبر * كآلوده گشت خرقه ولى پاك دامنم شهباز دست پادشهم اين چه حالت است ؟ * كز ياد بردهاند هواى نشيمنم حيف است بلبلى چو من اكنون درين قفس * با اين لسان عذب كه خامش چو سوسنم آبوهواى پارس عجب سفلهپرورست * كو همرهى كه خيمه ازين خاك بركنم ؟ حافظ به زير خرقه قدح تا به كى كشى ؟ * در بزم خواجه پرده ز رازت برافكنم توران شه خجسته كه در من يزيد ( 1 ) فضل * شد منّت مواهب او طوق گردنم .