شمس الدين حافظ
880
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )
347 گر من از سرزنش مدّعيان انديشم * شيوهء مستى و رندى نرود از پيشم زهد رندان نوآموخته راهى به دهيست ( 1 ) * من كه بدنام جهانم چه صلاح انديشم شاه شوريده سران خوان من بىسامان را * زانكه در كمخردى از همه عالم بيشم بر جبين نقش كن از خون دل من خالى * تا بدانند كه قربان تو كافركيشم اعتقادى بنما و بگذر بهر خداى * تا درين خرقه ندانى كه چه نادرويشم ( 2 ) شعر خونبار من اى باد بدان يار رسان ( 3 ) * كه ز مژگان سيه بر رگ جان زد نيشم من اگر باده خورم ، ورنه ، چهكارم با كس * حافظِ رازِ خود و عارف وقت خويشم ( 4 ) .