شمس الدين حافظ

878

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )

346 گرچه از آتش دل چون خم مى در جوشم ( 1 ) * مُهر بر لب زده خون مىخورم و خاموشم قصد جان است طمع در لب جانان كردن * تو مرا بين كه درين كار به جان مىكوشم من كى آزاد شوم از غم دل ، چون هر دم : * هندوى زلف بتى حلقه كند در گوشم حاش للَّه كه نىام معتقد طاعت خويش * اين قدر هست كه گه‌گه قدحى مىنوشم هست اميدم كه علىرغم عدو ، روز جزا : * فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم پدرم ( 2 ) روضهء رضوان به دو گندم بفروخت ( 3 ) * ناخلف باشم اگر من ( 4 ) به جوى نفروشم خرقه‌پوشىّ من از غايت ديندارى نيست * پرده‌ئى بر سر صد عيب نهان مىپوشم من كه خواهم كه ننوشم به جز از راوق ( 5 ) خم * چه كنم گر سخن پير مغان ننيوشم گر ازين دست زند مطرب مجلس ره عشق * شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم .