شمس الدين حافظ

866

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )

340 گر دست رسد در سر زلفين تو بازم * چون گوى چه سرها كه به چوگان تو بازم زلف تو مرا عمر درازست ولى نيست : * در دست سرِ موئى از آن عمر درازم پروانهء راحت بده اى دوست كه امشب ( 1 ) * از آتش دل پيش تو چون شمع ، گدازم آن دم كه به يك خنده دهم جان چو صراحى * مستان تو خواهم كه گزارند نمازم چون نيست نماز من آلوده نمازى ( 2 ) * در ميكده زان كم نشود سوز و نيازم ( 3 ) در مسجد و ميخانه خيالت اگر آيد * محراب و كمانچه ز دو ابروى تو سازم گر خلوت ما را شبى از رُخ به فروزى * چون صبح بر آفاق جهان سر به فرازم محمود بود عاقبت كار درين راه * كر سر برود در سر سوداى ايازم ( 4 ) حافظ غم دل با كه بگويم كه درين دور * جز جام نشايد كه بود محرم رازم ( 5 ) . حافظ ق غ : بده اى شمع كه امشب . . . . نمازى ( با ياء نسبت ) در اين مصراع . . . يعنى پاك و طاهر . . . ص 539 مقالات حافظ . حافظ ق غ : سوزوگدازم . - كلمهء « گداز » در دو بيت بالاتر « يك‌بار