شمس الدين حافظ

8

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )

1 الا يا ايُّها الساقى ادِر كأساً و ناوِلها ( 1 ) * كه عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشكلها به بوى نافه‌ئى كآخر صبا زان طرّه بگشايد * ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم * جرس فرياد مىدارد كه بربنديد محملها به مى سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد * كه سالك ( 2 ) بىخبر نبود ز راه و رسم منزلها شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل * كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها همه كارم ز خودكامى به بدنامى كشيد آخر * نهان كى ماند آن رازى كزو سازند محفلها حضورى گر همىخواهى ازو غايب مشو حافظ * متى ما تلق مَن تهوى دَع الدنيا و اهملها ( 3 )