شمس الدين حافظ

64

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )

23 چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست * سخن‌شناس نئى جان من خطا اينجاست سرم به دنيا و عقبى فرونمىآيد * تبارك اللّه ازين فتنه‌ها كه در سرِ ماست در اندرون من خسته‌دل ندانم كيست * كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست دلم ز پرده برون شد كجائى اى مطرب * بنال هان كه ازين پرده كار ما به نواست مرا به كار جهان ، هرگز التفات نبود * رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست نخفته‌ام ز خيالى كه مىپزد دل من * خمار صد شبه دارم شرابخانه كجاست چنين كه صومعه آلوده شد ز خون دلم * گرم به باده بشوئيد حق به دست شماست از آن به دير مغانم عزيز مىدارند * كه آتشى كه نميرد هميشه در دل ماست چه راه بود كه در پرده مىزد آن مطرب * كه رفت عمر و دماغم هنوز پُر ز هواست . ( 1 ) نداى عشق تو دوشم ( 2 ) در اندرون دادند * فضاى سينهء حافظ ، هنوز پر ز صداست .