شمس الدين حافظ

60

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )

21 روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست * مى ز خُم‌خانه به جوش آمد و مىبايد خواست نوبهء زهدفروشان گران جان بگذشت * وقت شادى و طرب كردن ( 1 ) رندان پيداست چه ملامت بود آن را كه چنين باده خورد * اين نه عيب است بر عاشق رند و نه خطاست ( 2 ) باده‌نوشى كه درو روى و ريائى نبود * بهتر از زهدفروشى كه درو روى و رياست ما نه مردان ريائيم و حريفان نفاق ( 3 ) * آنكه او عالم سرّست بدين حال گواست فرض ايزد بگذاريم و به كس بد نكنيم * ور بگويند ره اينست ، بگوئيم رواست ( 4 ) چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم * باده از خون رزان است نه از خون شماست ( 5 ) اين چه عيب است كز آن عيب خلل خواهد بود * ور بود نيز چه شد مردم بىعيب كجاست حافظ از عشق خط و خال تو سرگردان است : * همچو پرگار - ولى نقطهء دل پابرجاست ( 6 ) .