شمس الدين حافظ

54

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى )

7 مرحبا اى پيك مشتاقان بده پيغام دوست 8 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست 9 بلبلى برگ گلى خوشرنگ در منقار داشت 10 گر ز دست زلف مشكينت خطائى رفت رفت 11 مير من خوش مىروى ، كاندر سراپا ميرمت 12 يارى اندر كس نمىبينيم ياران را چه شد ؟ 13 واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مىكنند 14 پيش ازينت بيش از اين انديشهء عشّاق بود 15 يك‌دو جامم دى سحرگه اتّفاق افتاده بود 16 در ازل هر كو به فيض دولت ارزانى بود 17 ابر آزارى برآمد باد نوروزى وزيد 18 يوسف گم‌گشته بازآيد به كنعان غم مخور 19 برنيامد از تمنّاى لبت كامم هنوز 20 اى صبا گر بگذرى بر ساحل رود ارس 21 در ضمير ما نمىگنجد به غير از دوست كس 22 باغبان گر پنج روزى صحبت گُل بايدش 23 دوش با من گفت پنهان كاردانى تيزهوش 24 در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع 25 عشق‌بازىّ و جوانىّ و شراب لعل‌فام 26 من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم 27 دوش سوداى رُخش گفتم ز سر بيرون كنم 28 روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مىكنم 29 افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن 30 چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من 31 نكتهء دلكش بگويم ، خال آن مهر و ببين 32 اى قباى پادشاهى راست بر بالاى تو