شمس الدين حافظ
17
ديوان حافظ با شرح كامل ( منزل به منزل با حافظ ) ( فارسى )
مقدمه « چنان ديدم كه هيچكس كتابى نمىنويسد ، الا كه چون روز ديگر در آن بنگرد ، گويد : اگر فلان سخن چنان بودى ، بهتر گشتى و اگر فلان كلمه بر آن افزوده شدى ، نيكتر آمدى . » نقل از عماد كاتب حافظ شاعر عشق است . عشق او به تمام مظاهر آفرينش در همهى غزلهايش پيداست . او به انسان ، بزرگى مىبخشد و به او مىآموزد كه دوست داشته باشد . بر زخمها مرهم مىنهد و در سختىها تسلىبخش است . در مصايب بردبارى مىآموزد و ما را با سعادت حقيقى يعنى عشق ، آشنا مىكند . نداى عفو پروردگار را در بيشتر غزلياتش سر مىدهد . به نااميدان اميد مىبخشد . لطف خدا بيشتر از جرم ما است * نكتهى سربسته چه دانى خموش كيست كه پا به خلوت شيخ بگذارد و نااميد و دست خالى بازگردد ؟ صدها سال است كه مردم اين ديار ، حافظ را شاهنشين خانههاى خود جاى دادهاند و هنگام رسيدن به هر بنبستى ، رو به سوى او مىآورند و راه را از او مىپرسند . خواجه نيز هرگز روى بازنگردانده ؛ چهره ترش نكرده و رهنمون هر راهجويى بوده است . سخن از حافظ گفتن - در اين ديار - دلى شيروش مىخواهد . به خصوص آن زمان كه غزلش را به ميل خود معنا كنى و اين معنا را ديگران نپسندند . در اين هنگام پيكرى آهنين نيز بايد داشت تا از تازيانهى سخت منتقدان و عاشقان اين عاشق در امان مانى . حافظ شنيدن اما ، حكايت ديگرى است . مست مىشوى و خود را رها مىيابى . هر آن چه مىخواهى از كلامش مىيابى و سيراب مىشوى . شايد بهتر باشد كه بگويم تشنهتر مىشوى . حافظ ، ميهمان هميشگى خانههاى ايرانيان بوده است . ميهمان كه نه ، بلكه خود ميزبانى بوده است . براى پدران و مادران ، پدربزرگها و نوهها و نسلى كه در آن خانه به دنيا آمده و از دنيا رفته است و حافظ هنوز بر سر تاقچهى خانه ، محترم و با وقار ، نظارهگر گذر عمر دوستداران خود بوده و هست . اما چه شد كه چنين شد . . . ؟ نسلى كه بعد از سال 1357 ( انقلاب اسلامى ايران ) به دنيا آمد يا جوانى خود را آغاز كرد ، شورى ديگر در سر و جهانى ديگر فرا روى داشت . حال و هوايى كه فرصت شعرخوانى و شعردانى در آن كمتر جايى داشت . نسل دانشآموز و دانشجو نيز به رغم ارادتى غريزى كه به حافظ داشت ، او را نمىفهميد . گذر ايام موجب شد كه در سير تحولات فراوان جامعه ، بيشتر آنها در معاملات و