الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
417
ترجمه گويا و شرح فشرده اى بر نهج البلاغه ( فارسى )
گاهى هشام ابن عمر مقدارى مواد خوراكى بار شتر مىكرد و نيمه شب نزديك شعب آورده افسار شتر را بگردنش مىافكند و با يكى دو ضربه شلاق آن را به داخل شعب به حركت در مىآورد . اين جريان ادامه پيدا كرد تا اين كه « هشام » يك روز نزد « زهير ابن ابى اميه » رفت گفت اى « زهير » آيا راضى مىشوى كه غذا بخورى ، آب بياشامى ، لباس بپوشى ، با زنان معاشرت كنى اما بستگان تو بگونهاى باشند كه مىدانى ! نه از آنها چيزى مىخرند و نه به آنها مىفروشند ، نه دختر انشان را به ازدواج در مىآورند و نه بپسرانشان زن مىدهند ، از آنها هيچگونه ديد و بازديد به عمل نمىآيد ، « زهير » پاسخ داد واى بر تو اى هشام من فقط يك نفرم اگر يك نفر ديگر با من بود من اين پيمان نامهاى كه قطع رحم مىكند از بين مىبردم هشام گفت : نفر دوم را يافتى ، پرسيد كيست ؟ پاسخ داد ، من . سپس « زهير » گفت نفر سومى براى اين كار پيدا كن . آن گاه هشام نزد « مطعم ابن عدى » رفت و گفت « اى مطعم » آيا راضى مىشوى كه دو طائفه از فرزندان عبد مناف از گرسنگى بميرند ؟ اما تو همچنان بخاطر موافقت با قريش شاهد باشى ؟ ! پاسخ داد واى بر تو من با دست تنها چه مىتوانم بكنم ؟ در پاسخ وى گفت : نفر دوم را يافتى ، پرسيد كيست ؟ گفت من ، به او گفت نفر سومى بياب « هشام » گفت : نفر سومى را نيز يافتهام گفت كيست ؟