الشيخ نجم الدين الطبسي ( مترجم : ابهرى ، معزى ، رمضانى )
33
موارد السجن في النصوص والفتاوى ( حقوق زندانى و موارد زندان در اسلام ) ( فارسى )
و أين مرض ؟ و عن أسبابه في مرضه كلّها و حين احتضر ، و من تولّى تغميضه ؟ و من غسّله ؟ و ما كفن فيه ؟ و من حمله ؟ و من صلّى عليه ؟ و من دفنه ؟ فلمّا فرغ من السؤال رفع صوته . و قال : الحبس ! الحبس ! فكبّر ، و كبّر من كان معه ، فارتاب القوم و لم يشكّوا أنّ صاحبهم قد أقرّ . ثم دعا برجل آخر فقال له مثل ما قال للأوّل . فقال : يا أمير المؤمنين ! إنّما كنت واحدا من القوم و قد كنت كارها لقتله و أقرّ بالقتل . ثم دعاهم واحدا واحدا من القوم فأقرّوا أجمعون ما خلا الأوّل و أقرّوا بالمال جميعا و ردّوه و ألزمهم ما يجب من القصاص . فقال شريح : يا أمير المؤمنين ! كيف كان حكم داود في مثل هذا الذي أخذته عنه ؟ . . . ؛ « 1 » از على - عليه السلام - روايت شده كه حضرتش روزى از در رو به قبلهء مسجد كوفه وارد شد كه جماعتى به جلو حضرت درآمدند : در ميان آنان جوانى بود كه مىگريست ، ولى آن جماعت ساكتش مىكردند . على - عليه السلام - در مقابلشان ايستاد و رو به جوان كرد : چرا مىگريى ؟ گفت : اى امير المؤمنين ! پدرم با اين جماعت براى تجارت به مسافرت رفت . آنان بازگشتند ، ولى پدرم بازنگشت . از اين رو ، سرگذشت پدرم را از آنان پرسيدم . گفتند : مرد . از مالش پرسيدم ، گفتند : چيزى به جا نگذاشت . از اين رو ، اينان را به نزد شريح بردم و او تنها آنان را سوگند داد و حقّ مرا از آنان نستاند و من مىدانم پدرم مال فراوانى همراه داشت . امير المؤمنين - عليه السلام - فرمود : برگرديد . حضرت به همراه آن جماعت و جوان نزد شريح رفت و به او فرمود : اى شريح ! اين جوان چه مىگويد ؟ گفت : اى امير المؤمنين ! اين جوان دعوايى عليه اين جماعت اقامه كرده است كه وقتى از او بينه خواستم ، او هيچ كس را نياورد . از اين رو ، آنان را سوگند دادم . فرمود : نه ! نه ! در اين مورد چنين حكم نمىكنند . گفت : پس چگونه حكم كنم ؟ فرمود : در اين مورد ، من قضاوت مىكنم و امروز قضاوتى بكنم كه هيچ كس بعد از داوود پيامبر - عليه السلام - آن گونه قضاوت نكرده باشد . آنگاه بر مسند قضاوت نشست و كاتبش ، عبد اللّه بن ابى رافع ، را فراخواند و به او دستور داد كاغذ و قلمى آماده كند . بعد به آن جماعت دستور داد در اطراف مسجد پراكنده شوند ؛ هر كدام از آنان در كنار يكى از ستونهاى مسجد نشستند و همراه هر يك از آنان مردى را فرستاد و دستور داد سرهايشان پوشانده شود و به كسانى كه در اطرافش بودند ، فرمود : هنگامى كه تكبيرم را شنيديد ، شما نيز تكبير بگوييد .
--> ( 1 ) . دعائم الاسلام ، ج 2 ، ص 404 ، ح 1418 ؛ مستدرك الوسائل ( به نقل از : دعائم الاسلام ) ، ج 17 ، ص 385 ، ح 2 و نك : وسائل الشيعة ، ج 18 ، ص 204 ؛ كافى ، ج 7 ، ص 371 ، ح 8 ؛ بحار الانوار ، ج 40 ، ص 259 .