الشيخ نجم الدين الطبسي ( مترجم : ابهرى ، معزى ، رمضانى )
273
موارد السجن في النصوص والفتاوى ( حقوق زندانى و موارد زندان در اسلام ) ( فارسى )
نظر نگارنده : آنچه از نظر اماميه اجماعى است 75 ضربه تازيانه است . اضافه بر آن روايت عبد اللّه بن سنان است كه گذشت و مشهور اين است : در آن شهر گردانده شود و در مرتبهء اوّل آنطور كه در نهايه است و در مرتبهء دوم آنطور كه از مفيد نقل شده است ، تبعيد شود و من نديدم كسى فتوا به حبس داده باشد و علت آن شايد مرسل بودن روايت و اشكال در درستى كتاب فقه الرضا باشد . آرى ، اگر گفتيم : منظور از نفى ، حبس است يا گفتيم : قوّاد در تبعيدگاه ، زندانى مىشود ، زمينهاى براى قول به حبس پيدا مىشود . . . . امّا اگر اجماع و شهرتى بر مسأله قائم نشود ، جاى بحث وجود دارد ؛ زيرا در سند روايت عبد اللّه بن سنان ، شخصى است به نام محمد بن سليمان بصرى يا نصرى يا مصرى ديلمى كه غالى است و به روايتى كه ، او به تنهايى نقل كرده عمل نمىشود گرچه از رجال ابن قولويه است و ابن قولويه او را توثيق كرده است ، لكن در مقابل ، نجاشى و شيخ او را تضعيف كردهاند و اين تضعيف پشتوانهاش تضعيف ابن غضائرى « 1 » است . در اين صورت گفته مىشود : اين اجماع با اين شكل ، اجماع مدركى است و شهرت هم نمىتواند ضعف سند را جبران كند ، لكن در عين حال به كمتر از حد ، از باب حبس و تعزير بر ارتكاب محرمات ، تعزير مىشود . البته در اعتبار كتاب ابن غضائرى نيز بحث است . آراى ديگر مذاهب 6 . ابن تيميه : آيا حاكم مىتواند زن قوّادى را كه ميان مردان و زنان جمع مىكند و مورد ضرب واقع شده و حبس هم شده ولى باز دست به اين كار مىزند و به همسايهها ضرر مىرساند به جاى ديگر تبعيد كند يا نه ؟ جواب : آرى ، ولىّ امر به عنوان رئيس نيروى انتظامى مىتواند جلو آزار او را به هر نحو صلاح مىداند بگيرد يا او را حبس يا تبعيد كند يا از روشهاى ديگر كه صلاح مىداند استفاده كند . عمر بن خطاب دستور مىداد عزبها ميان متأهّلان زندگى نكنند و نيز متأهّلان در ميان عزبها . و مهاجران هم در زمان پيامبر وقتى به مدينه آمدند چنين كردند ، و جوانى را كه ترس فتنه از او داشتند از مدينه به بصره تبعيد كردند و در صحيحين آمده است كه پيامبر مخنّثها را تبعيد كرد و دستور داد : آنان را از خانهها بيرون كنند از ترس اينكه مبادا زنان را به فساد بكشانند . امّا قوّاد از همهء اينها بدتر است و خداوند او را با كسانى كه
--> ( 1 ) . نك : معجم رجال الحديث ، ج 16 ، ص 126 .