محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

اسرار المعارف 14

اسرار المعارف ( فارسى )

از خود بى خبر را با اين سخنان چكار ؟ من كيستم كه اظهار معرفت كنم يا مطلبى بدانم يا آلتى باشم ؟ اگر سهوى رفت بر من مگير نادانم و نادار ، هر چه تو خواستى شد و هر چه خواهى شود : ( انت إله و لا إله الا انت ) شاهد حالم توئى كه پرواى سير سماوات و شنيدن ذكر روحانيات ندارم چه جاى آنكه فيلسوفى مرا مدح گويد يا بىوقوفى نكته گيرد و راه قدح پويد . 7 گروهى باخبار و اجتهاد سرگرمند و نقل حديث از ابن عباس و كلينى كنند ، و جماعتى را خاطر بفلسفه خو گرفته ، و فرقهء را طبع به گفتن و شنيدن سازگار آمده و طايفهء بىارادت و خدمت يعنى بىآنكه خدمت كاملى رسيده و زحمتى كشيده باشند خود را عارف و ولى به حقيقت رسيده پندارند ( على الخصوص كه پيرايهء بر او بستند ) يعنى امير يا وزيرى به آنها ارادتمند گردد و اظهار وثوق كند ، و اختصاص به زمان ما ندارد و اين اشخاص در همه عصرى بوده‌اند چنانچه اكابر در كتب خود از اين اشخاص اظهار دلتنگى نموده‌اند ، و بقدرى كه از اين نفوس زحمت داشته‌اند از ساير فرقى كه ذكر شد نداشته‌اند بجهاتيكه حوصلهء بيانش را ندارم ، عاقلان دانند و بس . 8 ببايد دانست كه مردم بر چند قسمند : يك قسم عوامند - و عوام بر دو گروهند : يك گروه ارباب عزتند كه خود را از خواص شمارند و دانا پندارند و از جهل خود بيخبرند كه هرگز كسى به آنها نگفته تو نميدانى يا فلان حرفى كه زدى خطاست و بنادانى پرورش يافته‌اند