ناصر خسرو

52

گشايش و رهايش ( فارسى )

مردم است ؛ و نهم چنان باشد كه نوع است در جنس چنان كه مردم است در حيوان ؛ دهم چون صورت اندر هيولا چنان كه صورت انگشترى است در هيولاى سيم ؛ يازدهم چون هيولا در صورت چنان كه سيم باشد در صورت انگشترى ؛ و دوازدهم چيزى باشد در زمانه . پس چاره نيست كه نفس اندر جسم بر يك روى از اين روىهاست كه ياد كرده شد ، گوييم نفس در جسد چنان نيست كه جزو اندر كل باشد [ 43 ] چنان كه دست مردم در تن ، از بهر آن كه دست از تن است و نفس از تن نيست ؛ و نيز نفس چنان نيست كه كل اندر جزو باشد كه تن در اندام‌هاست ، و تن جز اندام‌ها چيزى نيست و نفس خود تن نيست كه جوهر ديگر است ؛ و نفس نيز چنان نيست كه آب در سبوى و خم ، كه خم و سبوى مر آب را مكان است و نفس را به مكان حاجت نيست جسد از او پوشيده ؛ و نيز نفس در جسد چنان كه كشتيبان در كشتى كه كشتيبان به يك جاى باشد و ديگر جاىها از او خالى بود ، و اندر تن مردم هيچ جاى از نفس خالى نيست كه اگر جايى از او خالى بودى آن جاى از جسد نه زنده بودى و نه جنبنده ؛ و نيز نفس در جسد چنان نيست كه عرض در جوهر از بهر آن كه نفس خود جوهر است نه عرض ، و چون عرض از جوهر جدا شود جوهر به حال خويش باشد ، و چون نفس از جسد جدا شود نفس به حال خويش بماند ؛ و نيز نفس در جسد چنان نيست كه سركه و شكر در سكنگبين از بهر آن كه سركه و شكر از حال خويش بگشته‌اند و هر جا كه چنان چيزى ممتزج شود از حال خود بگردد چنان كه سركه و آب ، و آب را چون مزج دهى نه سركه باشد و نه آب ، و نفس و جسد هر دو به حال خويشند با آميختگى [ يى ] كه دارند ، و نفس در جسد چنان نيست كه نوع در