ناصر خسرو
40
گشايش و رهايش ( فارسى )
كه جزوهاى او همه هست ممكن است و ممكن آن باشد كه به ميانجى باشد ميان بود و نابود ، چنان كه جزوى از اجزاى عالم آتش است و وى هست ممكن است ، از بهر آن كه شايد بود كه گرمى او به استحالت سرد شود و خشكى او به استحالت تر شود ، آن وقت آب باشد نه آتش ؛ و سرد شدن گرمىها و خشك شدن ترىها در عالم گواهى دهند بر درستى اين حال . پس آتش آب است اندر حدّ امكان ، و همچنين همهء جزوهاى عالم در حدّ امكان است و نبات و حيوان را يافتن چنين ممكن است [ 29 ] نه واجب از بهر آن كه نباتى و حيوانى كه امروز هستند شايد كه فردا نباشند و شايد بود كه نيز بباشند ، و اين چنين چيزها را هست ممكن گويند . و اين دو چيز كه نبات و حيوانند هر يكى جزوىاند از اجزاى عالم ، پس عالم به جملگى بدين شرح كه كرده شد هست ممكن است و او را هست شدن نيست مگر به هست واجب . پس صانع عالم ناچاره هست واجب بايد كه باشد چه اگر گوييم كه وى نيز هست ممكن است باز پديدآورنده را هستى بايد كه هستى وى واجب باشد ، پس بر همين جاى بايستيم . پديدآورندهء عالم هست واجب است ، چنان كه درخت خرما اندر هيولاى خويش ، و دانه را هست ممكن كه شايد بود كه از او درخت خرما آيد و شايد بود كه نيايد و از بهر آن كه هست بر اين دو گونه آمد كه ياد كرديم هر دو نوع آمد . و هر چه آن ، نوع بود مر او را از جنس چاره نباشد ، پس واجب آيد كه جنس از هر دو نوع كه يكى واجب است و يكى ممكن برتر از ايشان به مرتبت نه به زمان چيزى ديگر باشد و آن امر بارى عز اسمه است كه وى هست مطلق است هستى نه از هستى هست شده . و هست واجب زير او عقل است و هست ممكن نفس است كه زير