ناصر خسرو
34
گشايش و رهايش ( فارسى )
چيز حاجتمند است تا از آن ، صنعت از او درست آيد نخستتر او است ، ديگر هيولى كه وى صنعت خود را بر او پديد آرد چنان كه درگر را چوب هيولى است و آهنگر را آهن ، و سه ديگر دستافزار است ، چنان كه درگر را تيشه و اره و آهنگر را سندان و پتك ، چهارم جنبيدن بايدش تا آن صنعت بتواند كرد و حاجت او به جنبيدن او پيدا گردد خردمند را كه كاركن بىنياز نباشد و بىنيازگرى « 1 » نكند ، پنجم جاى بايدش كه اندر او آن صنعت بكند ، ششم روزگارى كه مدّت آن باشد كه صنعت خود تمام كند ، و چون اين شش به حاصل كرد صنعت هفتم آن باشد و مقصود از اين شش هفتم است ، پس صنعت نفس كل اندر اين عالم نبات و حيوان است و نبات علّت حيوان است و حيوان معلول اوست ، و علّت آن باشد كه چون آن چيزها را برگيرى معلول او [ 22 ] برخيزد چنان كه اگر نبات را برگيرى حيوان برگرفته شود زيرا كه غذاى حيوان نبات است ، و مردم علت چيزى ديگر نيست بلكه مقصود است ، و مقصود از او شناخت خداى است تا بازگردد بدان اصل كه از او پديد آمده است . پس گوييم كه نفس كل صانع پيشين است آن چيز كه ياد كرديم به حاصل كرده است تن و دست مر او را اين فلك عظيم بىفرسايش است ، و ديگر چيز مر او را به جاى هيولى اين طبائع چهارگانه است چون خاك و آب و باد و آتش كز او همى نبات و حيوان كند و سه ديگر مر او را به جاى دستافزار ، اين ستارگان هفتگانه است كه از راه ايشان شكلها و فر [ ؟ ] ها و رنگها همىكند نبات و حيوان را ، و چهارم او را به جاى مكان اين فراخى عظيم كه اين جسم كلّ در او گنجيده است ، و پنجم او را جنبش بىنهايت است اندر تن او كه فلك
--> ( 1 ) . ظ : كار .