ناصر خسرو
103
گشايش و رهايش ( فارسى )
رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا » « 1 » چنان كه نبات مر طبايع را مسخر گرفته است و حيوان [ 103 ] مر نبات را مسخر گرفته است . و باز مردم مر همگنان را مسخر گرفته است ، و چون ايزد تعالى مردم را بر نبات و حيوان پادشاه گردانيد بدانچه كلمهء خويش به دو رسانيد و از جملگى عالم مر او را سوى بندگى « 2 » خويش خواند و به بيم و اميد بند كردش ، پس از آن كه بند آفرينش بسته بودش به بند دانش مر او را ببست ؛ و دانش برتر صفتى است از صفات ايزد كه مردم را بدان مخصوص كرد . چون مردم اين صفت خاصه يافت به بند دانش از ديگر بندگان كه بدين صفت بسته نبودند و آن بند دانش مردم را عقل است كه بدان عقل اندامهاى او از ناكردنى بسته شود و زبانهاى او را از ناگفتنى ببندد ؛ و ديگر حيوان را اين نيست و مردم را شرم بند خداى است ؛ و بيم نكوهش و اميد ستايش بند خداى است و ديگر حيوان را اين بندها نيست . و از پس اين بندها ايزد تعالى سوى مردم رسول فرستاد و كتاب و فرمان داد و بازداشتش از ناشايستها ، و حريص كردش بر بايستها ، و سوى شناخت خويش خواندش بدانچه مر او را از عقل بهرهور كرد . و محل اين كار به مثل چون توانگرى باشد كه او را بندگان باشند و هر يكى از آن بندگان را نفقهيى داده باشد بر اندازهء او . و يكى از آن بندگان را گوهرى قيمتى دهد و او را بازرگانى فرمايد و [ 104 ] خواهد تا او توانگر شود همچون خداوند خويش ، و نبندد كه بنده بر آن سرمايهء بزرگ سود نكند و همچون آن ديگر بندگان درويش بماند . گوييم آن توانگر امر بارى است سبحانه و آنچه بندگان اويند اين
--> ( 1 ) . زخرف ، 32 . ( 2 ) . در اصل : بنذكى .