ناصر خسرو

100

گشايش و رهايش ( فارسى )

شد بدين شرح كه كرديم كه ملك خداى عقل است كه او را اول نيست و آخر نيست و هيچ چيز از او بيرون نيست . بررس تا بدانى ، بياموز تا برهى . مسئلهء بيست و چهارم چرا مردم را بنده مىخوانند و چهار پاى را بنده نمىخوانند ؟ پرسيدى اى برادر كه « مردم را بنده مىخوانند ، چهار پاى را بنده نمىخوانند . چه دليل است بر آن كه مردم بنده است اگر او را در آفرينش توانايى نبود يا گوييم كه در آن گناهى كرد كه بدان بنده گشت و اگر نه چنين است چرا او بنده آمد و ديگران نيامدند ؟ » و السلّم . جواب بدان اى برادر كه آنچه هست در عالم همه بسته است به بند ايزدى ، كه هيچيز « 1 » از آن بستگى رهايش نمىيابد . نخست گوييم : [ 100 ] آسمان و ستارگان بسته‌اند به بند شكل و گردش و مقدار ، كه هر يكى از او به شكل و مقدارى اندرند كه از آن بيرون نتوانند شد ، چنان كه آسمان هفتم نتواند كه چون ششم باشد يا ششم چون هفتم ؛ و هر ستاره‌يى در فلك بسته است كه او را از آن بيرون شدن نيست . و همچنين اين چهار طبايع هر يكى در بنديند ، چنان كه آتش به بند گرمى و خشكى بسته است ، كه از آن رهايش ندارد ، و هوا به بند گرمى و ترى ، و آب به بند سردى و ترى ، و خاك به بند سردى و خشكى ؛ و چون از طبايع بگذرى آنچه مواليد عالم است هر يكى بسته است به

--> ( 1 ) . مخفف هيچ چيز .