جورج جرداق ( مترجم : حجازى )

8

روائع نهج البلاغة ( شگفتى هاى نهج البلاغه ) ( فارسى )

بانك جرسى مى آيد ، و برقى است كه از خرگاه معشوق به خرمن مجنون مى افتد و مى سوزاندش و سراپا شعله‌اش مىشود كه نمايش همان برق است و سوزى است كه سازى دارد . شگفتا خدا و الا و بالاست و در استواى علوى برتر از همه چيز تجلى مىكند ولى همچون خداى ذهنى افلاطونى نيست كه هيچكس را بشناخت و قرب و مهر و نور لطف او راهى نباشد بلكه در عين والائى و بلندى آنسان نزديك و پائين است كه به همه چيز از هر چيز نزديكتر است ، تا انسان احساس تنهائى نكند و هراس غربت او را فرا نگيرد و سراسيمه و ديوانه نشود و يا او را آن قدر دور نداند كه دور از چشمش بنافرمانى و عصيان پردازد كه ( الله هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ ) خدا با شماست هر جا كه باشيد . ولى با آنكه از رگ گردن بما نزديكتر است چنان نيست كه با ما در يك جاى قرار گيرد ، يعنى درون خرقهء درويش رود و در جان جوكيان و مرتاضان فرو رود و يا بقول بودائيان در وجود كوه و رودخانه و مرغ و مار و انسان و قورباغه و درخت و ستاره حلول كند و يا بعقيدهء چينى هاى باستان در پيكر امپراطوران جاى گيرد و بعقيدهء مسيحيان در وجود فرزندش عيسى ظاهر شود . . خردها نتوانند صفاتش را بدانسان كه هست باز شناسند و براى هر كدام هندسه‌اى ترسيم كنند و مرزى بسازند كه در آن صورت به تحديد اوصافش پرداخته‌اند و بتعددش كشانده‌اند و صفاتش را از ذاتش متمايز ساخته و مركبش دانسته و از يگانگيش انداخته‌اند