ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

41

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

دست او را گرفت و او را نشاند و خود برخاست و گفت : اى كسى كه از على به زشتى نام بردى ، من حسن ام و پدرم على است و تو معاويه‌اى و پدرت صخر است ، مادر من فاطمه است و مادر تو هند است ، پدر بزرگ من رسول خداست و پدر بزرگ تو عتبة بن ربيعه است ، مادر بزرگ من خديجه و مادر بزرگ تو قتيله است ، خداوند هر يك از ما را كه فرومايه‌تر و گمنام تر و در گذشته و حال بدتر و از لحاظ كفر و نفاق ريشه‌دارتر هستيم ، لعنت فرمايد ، گروههايى از مردمى كه در مسجد بودند آمين گفتند . فضل مى گويد : يحيى بن معين : مى گفت من هم آمين مى گويم ، ابو الفرج اصفهانى مى گويد : ابو عبيد گفت : فضل هم افزود كه من هم « آمين » مى گويم ، و على بن حسين اصفهانى هم آمين مى گويد مى گويم ، من هم عبد الحميد بن ابى الحديد مصنف اين كتاب آمين مى گويم . ابو الفرج اصفهانى مى گويد : معاويه پس از سخنرانى در نخيله در حالى وارد كوفه شد كه خالد بن عرفطه پيشاپيش او حركت مى كرد و حبيب بن حماد هم رايت او را بر دوش مى كشيد . پس از رسيدن به كوفه از درى كه باب الفيل ناميده مى شد وارد مسجد شد و مردم پيش او جمع شدند . ابو الفرج مى گويد : ابو عبيد صيرفى و احمد بن عبيد الله بن عمار ، از محمد بن على بن خلف ، از محمد بن عمرو رازى ، از مالك بن سعيد ، از محمد بن عبد الله ليثى ، از عطاء بن سائب ، از قول پدرش براى من نقل كردند كه روزى در حالى كه على عليه السّلام بر منبر كوفه بود ، مردى در آمد و گفت : اى امير المؤمنين خالد بن عرفطه در گذشت . فرمود : نه ، به خدا سوگند كه نمرده است و نخواهد مرد تا آنكه از اين در وارد مسجد شود و اشاره به باب الفيل كرد و افزود : كه با او پرچم گمراهى خواهد بود و آن را حبيب بن حماد بر دوش خواهد داشت . گويد : مردى از جاى برجست و گفت : اى امير المؤمنين من حبيب بن حماد هستم و شيعه توام . على عليه السّلام فرمود : بدون ترديد همين گونه است كه گفتم ، و به خدا سوگند خالد بن عرفطه در حالى كه فرمانده مقدمهء سپاهيان معاويه بود ، وارد كوفه شد و پرچم او را حبيب بن حماد بر دوش داشت . ابو الفرج اصفهانى مى گويد : مالك بن سعيد مى گفت : اعمش هم براى من اين حديث را نقل كرد و گفت : صاحب اين خانه و اشاره به خانهء سائب كرد برايم نقل كرد كه