ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

35

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

خاندانش باد . و سپس به خدا سوگند ، اميدوارم كه به لطف و منت خداوند ، من خير خواه‌ترين خلق خدا نسبت به خلق باشم و بر هيچ مسلمانى خشم و كينه ندارم و براى كسى آهنگ فتنه انگيزى و بدى ندارم ، همانا آنچه را كه شما از اتحاد و هماهنگى خوش نداريد ، براى شما بهتر از چيزى است كه آن را در پراكندگى خوش مى داريد و همانا كه من براى شما خير بيشترى از آنچه كه شما براى خود مى پنداريد ، در نظر دارم . بنابر اين با فرمان من مخالفت مكنيد و انديشهء مرا رد مكنيد ، خداى من و شما را بيامرزد ، و من و شما را به آنچه كه دوست مى دارد و خشنودى او در آن است هدايت فرمايد و از منبر فرود آمد . گويد : در اين هنگام مردم به يكديگر نگريستند و گفتند : به نظر شما مقصود او از ايراد اين سخنان چه بود برخى گفتند : گمان مى كنيم مى خواهد با معاويه صلح كند و كار حكومت را به او واگذارد ، و به خدا سوگند كه اين مرد كافر شده است و ناگاه به خيمه و خرگاه امام حسن عليه السّلام حمله كردند و آن را به غارت بردند تا آنجا كه سجاده او را از زير پايش كشيدند و عبد الرحمان بن عبد الله بن جعال ازدى بر او حمله كرد و رداى امام حسن را از دوشش ربود و امام حسن در حالى كه شمشير بر دوش داشت بدون ردا به زمين نشست و مركب خود را خواست و سوار شد و گروهى از خواص شيعيان او را احاطه كردند و كسانى را كه آهنگ حمله داشتند ، كنار راندند و امام حسن را به سبب سخنانى كه گفته بود مورد اعتراض قرار دادند و ضعيف شمردند . حسن عليه السّلام فرمود : افراد قبيله‌هاى ربيعه و همدان را فرا خوانيد ، ايشان را فرا خواندند و آنان اطراف امام حسن را گرفتند و مردمى را كه قصد حمله داشتند كنار زدند و گروههاى ديگرى هم از مردم با افراد قبيله‌هاى ربيعه و همدان همراهى كردند . همين كه امام حسن عليه السّلام به ناحيهء مظلم ساباط رسيد ، مردى از خاندان نصر بن قعين از قبيلهء بنى اسد كه نامش جراح بن سنان بود و دشنه‌اى همراه داشت ، برخاست و لگام اسب امام حسن را گرفت و گفت الله اكبر اى حسن نخست پدرت مشرك شد و سپس تو شرك ورزيدى و با آن دشنه ضربتى به حسن عليه السّلام زد كه بر ران امام خورد و تا استخوان شكافت و حسن عليه السّلام پس از آنكه با شمشيرى كه در دست داشت ضربتى به جراح بن سنان زد و با او دست به گريبان شد ، بر زمين افتاد و هر دو گلاويز بودند . عبد الله بن اخطل طايى برجست و دشنه را از دست جراح بن سنان بيرون كشيد و با آن ضربتى به جراح زد و ظبيان بن عماره هم بينى جراح را قطع كرد و سپس با پاره خشتى چندان بر سر و چهره‌اش زدند كه كشته شد .