ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
19
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
پس از اين موضوع معاويه به عمرو عاص پيام داد كه مردم شام را بر من تباه كردى ، آيا بايد هر چه از پيامبر ( ص ) شنيدهاى بگوئى عمرو عاص گفت : آرى اين سخن را گفتهام و علم غيب ندارم و نمى دانستم جنگ صفين پيش مى آيد . وانگهى هنگامى مى گفتم كه عمار دوست تو بود ، خودت هم درباره او نظير همين چيزى كه من روايت كردهام نقل كردى . معاويه خشمگين شد و بر عمرو خشم آورد و تصميم گرفت او را از خير و نيكى خود محروم كند . عمرو هم كه مردى متكبر بود به پسر و ياران خود گفت : اگر وضع اين جنگ روشن شود ديگر خيرى در همسايگى و كنار معاويه نيست و من حتما از او جدا خواهم شد و ابيات زير سرود : « از اينكه چيزى را كه شنيدهام بازگو كردهام بر من خشم مى گيرى و سرزنش مى كنى و حال آنكه اگر انصاف دهى خودت پيش از من نظير آن را گفتهاى . آيا در آنچه تو گفتهاى ثابت و استوار بودهاى و لغزش نداشتهاى و من در آنچه گفتهام لغزش داشتهام . . . » معاويه در پاسخ عمرو عاص اين ابيات را سرود : « هم اكنون كه جنگ دامن گسترده و اين كار دشوار در قبال ما بر پاى ايستاده است . پس از شصت سال باز چنان مرا بازى مى دهى كه پندارى فرقى ميان تلخ و شيرين نمى گذارم . . . » چون اين شعر معاويه . به اطلاع عمرو رسيد پيش معاويه رفت و رضايتش را جلب كرد و كارشان متحد شد . نصر گويد : على عليه السلام در همين روز هاشم بن عتبه را كه يك چشمش كور بود و پرچم خود را همراه داشت ، فرا خواند و به او گفت : اى هاشم ، تا چه هنگام نان مى خورى و آب مى نوشى هاشم گفت : اينك چنان كوشش كنم كه ديگر هرگز پيش تو برنگردم . على عليه السلام فرمود : در برابر تو ذو الكلاع قرار دارد كه پيش او مرگ سرخ است . هاشم حركت كرد و چون پيش رفت معاويه پرسيد : اين كس كه چنين پيش مى آيد كيست گفتند : هاشم مرقال است . گفت همان يك چشم بنى زهره خدايش بكشد هاشم همچنان پيش مى آمد و اين رجز را مى خواند : « اعور براى خويش راه خلاصى مى جويد و هم چون شتر نر و گزينه زره