ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

17

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

روز كه عمار شهيد شد ، كشته شد . عمرو عاص به معاويه گفت : به خدا سوگند ، نمى دانم از كشته شدن كداميك از اين دو شادترم و به خدا سوگند اگر ذو الكلاع پس از كشته شدن عمار باقى مى بود با تمام قوم خويش به على مى پيوست و كار ما را تباه مى ساخت . نصر مى گويد : عمر بن سعد براى ما نقل كرد كه همواره كسانى پيش معاويه و عمرو مى آمدند و مى گفتند : من عمار را كشته‌ام ، عمرو از هر يك از ايشان مى پرسيد : عمار چه مى گفت و نمى توانست جواب بدهد تا اينكه ابن حوى آمد و گفت : من عمار را كشتم ، عمرو به او گفت : آخرين سخن او چه بود گفت شنيدم مى گفت : « امروز دوستان گرانقدر ، محمد ( ص ) و حزب او را مى بينم » ، عمرو گفت : راست مى گويى تو قاتل اويى ، به خدا سوگند ، چيزى بدست نياورده‌اى و پروردگار خود را خشمگين كرده‌اى . نصر مى گويد : عمرو بن شمر براى ما ، از اسماعيل سدى ، از عبد خير همدانى نقل مى كرد كه مى گفته است : يكى از روزهاى صفين ديدم عمار بن ياسر به سبب تيرى كه بر او اصابت كرده بود بيهوش شد و نمازهاى ظهر و عصر و مغرب و عشاء و صبح روز بعد را نتوانست بگزارد . سپس به هوش آمد و همه نمازهاى خود را قضا كرد و به ترتيب از نخستين نمازهاى قضا شده خود شروع و به آخرين آن ختم كرد . نصر مى گويد : عمر بن شمر ، از سدى ، از ابو حريث براى ما نقل كرد كه مى گفت : روزى كه عمار كشته شد غلامش ، راشد ، براى او جرعه‌يى شير آورد . عمار گفت : همانا از دوست خود رسول خدا شنيدم كه مى فرمود « آخرين توشه تو از دنيا جرعه‌اى شير است » . نصر مى گويد : عمر بن شمر ، از سدى روايت مى كرد كه مى گفته است : در جنگ صفين دو مرد درباره اينكه كداميك عمار را كشته‌اند و سلاح او را بايد تصاحب كنند با يكديگر مخاصمه داشتند ، آن دو نزد عبد الله بن عمرو عاص آمدند .