ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

21

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

« و سوگند خورده‌ام كه ديگر صبحگاه به سوى صاحب ماده شتر شيرى نروم و با او در مورد ارزش شتر چانه نزنم تا آنكه مثلم از جاى برخيزد » . ابو العباس مبرد مى گويد : سرانجام مرداس چنين شد كه عبيد الله بن زياد مردم را براى فرستادن به جنگ او آماده كرد و عباد بن اخضر مازنى را انتخاب كرد . نام پدر عباد اخضر نيست و نام كامل او عباد بن علقمه مازنى است . اخضر شوهر مادر عباد بوده و عباد بن عباد بن اخضر معروف شده است . ابن زياد او را همراه چهار هزار سوار به جنگ مرداس فرستاد ، خوارج تغيير موضع داده و به دارا بجرد كه از سرزمينهاى فارس است رفته بودند ، عباد به سوى ايشان حركت كرد و روز جمعه‌اى روياروى شدند ، ابو بلال مرداس ، عباد را صدا كرد و گفت : اى عباد پيش من بيا كه مى خواهم با تو سخن بگويم ، عباد پيش او رفت . ابو بلال گفت : چه مى خواهى انجام دهى گفت : مى خواهم پس گردنهايتان را بگيرم و شما را بيش امير عبيد الله بن - زياد برگردانم . گفت : آيا كار ديگرى را نمى پذيرى كه ما برگرديم زيرا ما هيچ راهى را نا امن نكرده‌ايم و هيچ مسلمانى را نترسانده‌ايم و با هيچكس جز كسى كه با ما جنگ كند جنگ نمى كنيم و از خراج هم جز به ميزان حق خود نمى گيريم . عباد گفت : فرمان همين است كه به تو گفتم . حريث بن حجل به او گفت : آيا در اين فكرى كه گروهى از مسلمانان را به ستمگرى گمراه و ستيزه‌جو بسپارى . عباد گفت : شما از او به گمراهى سزاوارتريد و از اين كار چاره نيست . گويد : در اين هنگام قعقاع بن عطيه باهلى كه از خراسان به قصد حج آمده بود آنجا رسيد و چون آن دو گروه را ديد پرسيد موضوع چيست گفتند : اينان از خوارج هستند . قعقاع به آنان حمله كرد و آتش جنگ برافروخته شد ، قضا را خوارج قعقاع را به اسيرى گرفتند و او را پيش ابو بلال مرداس آوردند كه به او گفت : تو كيستى گفت : من از دشمنان تو نيستم من براى فريضه حج آمده‌ام و مغرور شدم و گول خوردم و و حمله كردم ، ابو بلال او را مرخص كرد . قعقاع پيش عباد برگشت و كارهاى خود را مرتب نمود و دوباره به خوارج حمله كرد و اين رجز را مى خواند : « اسب خود را به حمله بر خوارج وا مى دارم تا شايد آنان را به راه راست برگردانم . . . » حريث بن حجل سدوسى و كهمس بن طلق صريمى بر او حمله كردند ، نخست