ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
19
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
هر گاه اسلم به بازار مى رفت يا از كنار كودكان مى گذشت آنان فرياد مى زدند : ابو بلال مرداس پشت سر تو است گاهى هم مى گفتند : اى معبد بگيرش . اسلم سرانجام به ابن زياد شكايت كرد و او به شرطههاى خود دستور داد مردم را از آزار او باز دارند . عيسى بن فاتك كه يكى از خوارج و از قبيله تيم اللات بن ثعلبه است درباره اين جنگ چنين سروده است : « چون صبح كردند ، نماز گزاردند و برخاستند به سوى اسبهاى گزينه كوتاه - يال نشاندار حركت كردند و چون جمع شدند بر آنان حمله بردند و مزدوران كشته مى شدند . . . » مبرد در اين مورد مى گويد : اما سخن حريث بن حجل كه گفته است : « مگر نمى دانى كه ابن زياد چهار تن بى گناه را در قبال خون ابن سعاد كشته است و حال آنكه من يكى از قاتلان اويم . » داستان آن چنين است كه نام ابن سعاد ، مثلم بن مشرح باهلى است ، سعاد نام مادر اوست ، و چنين شد كه مردى از قبيله سدوس را كه نامش خالد بن - عباد يا ابن عباده بود و از پارسايان خوارج بود براى عبيد الله بن زياد نام بردند كه فرستاد او را گرفتند ، مردى از خاندان ثور نزد ابن زياد آمد و آنچه را دربارهء خالد گفته بودند تكذيب كرد و گفت : او داماد من و در ضمان من است ، ابن زياد خالد را آزاد كرد ، ولى ابن سعاد همچنان در كمين او بود تا آنكه خالد چند روزى ناپديد شد . ابن سعاد پيش عبيد الله بن زياد آمد و گفت : خالد ناپديد شده است ، و ابن زياد همواره در صدد گرفتن خالد بود و سرانجام او را گرفت و بر او دست يافت و از او پرسيد : در اين مدت غيبت خود كجا بودى گفت : پيش قومى بودم كه خداوند را ياد و تسبيح مى كردند و پيشوايان ستمگر را نام مى بردند و از آنها بيزارى مى جستند . گفت : جاى ايشان را به من نشان بده . گفت : در اين صورت آنان سعادتمند مى شوند و تو بدبخت مى شوى و من هرگز آنان را به بيم و وحشت نمى افكنم . ابن زياد به او گفت : درباره ابو بكر و عمر چه مى گويى از آن دو به نيكى ياد كرد . گفت : درباره عثمان و معاويه چه مى گويى آيا آن دو را دوست مى دارى گفت : اگر آن دو دوست خدا باشند من دشمن آن دو نيستم . ابن زياد چند بار او را بيم داد و از او خواست از عقيده خود باز گردد و او چنان نكرد . ابن زياد تصميم به كشتن او گرفت و دستور داد