ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
13
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
منسوب خود دانستند وانگهى تو نسبت به خداى خود گنهكار و عاصى هستى . زياد فرمان داد گردنش را زدند ، آن گاه برده او را فراخواند و گفت : كارهاى عروة بن اديه را براى من توضيح بده . گفت : مفصل بگويم يا مختصر گفت : خلاصه بگو . گفت : هرگز در روز براى او خوراكى نبردم و هرگز در شب براى او بسترى نگستردم [ همه روز روزهدار و همه شب شب زندهدار بود ] . ابو العباس مبرد مى گويد : و براى من نقل كردهاند كه ابو حذيفة و اصل بن - عطاء همراه تنى چند در سفر بود ، احساس كردند كه خوارج در راهند ، و اصل به همراهان خود و اهل كاروان گفت : رويارويى با آنان از شما ساخته و در شأن شما نيست ، كنار برويد و مرا با ايشان بگذاريد . در همين هنگام خوارج كه مشرف بر ايشان شده بودند به و اصل گفتند : تو چه كارهاى ، او پيش آنان رفت ، خوارج به او گفتند : تو و يارانت چه كارهايد گفت : ما گروهى مشرك هستيم و به شما پناه آوردهايم ، همراهان من مى خواهند سخن خدا را بشنوند و حدود آن را بفهمند . آنان گفتند : ما شما را پناه داديم . و اصل گفت : احكام را به ما بياموزيد و آنان شروع به آموزش احكام خود به آنان كردند و و اصل مى گفت : من و همراهانم پذيرفتيم . خوارج به آنان گفتند : در صحبت يكديگر به سلامت برويد كه شما برادران ماييد . و اصل گفت : اين در شأن شما نيست ، كه خداى عز و جل مى فرمايد : « و اگر يكى از مشركان از تو پناه خواهد او را پناه بده تا سخن خدا را بشنود و سپس او را به جايگاه امن خودش برسان » ما را به جايگاه امن خودمان برسانيد . برخى به برخى ديگر نگريستند و گفتند : آرى اين حق براى شما محفوظ است و همگان با آنان حركت كردند و ايشان را به جايگاه امن رساندند . همچنين ابو العباس مبرد مى گويد : مردى از خوارج را پيش عبد الملك بن - مروان آوردند ، او را آزمود و آنچه مى خواست در او فهم و علم ديد ، و باز او را آزمود و او را همان گونه كه مى خواست از لحاظ ادب و هوش سرشار ديد ، عبد الملك به او رغبت پيدا كرد و از او خواست از مذهب خويش برگردد ، زيرا او را دانا و